تبليغاتX
شعله ی بیدار

شعله ی بیدار

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر کاش دریای تو بودم دل به دریا می زدی.....

 

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست.

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند...

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 14:35  توسط ساناز جون  | 

خسته ام

 

کاش زمان را میشد کشید
بیست و چهار ساعت برای این همه کار کافی نیست
خسته ام
دورم
دلتنگم
جای کسی خالیست
فضای کوچک خانه ام برای من باز هم بزرگ است
کاش مسافر از سفر بازگردد بزودی
کاش گم کرده راه راهش را پیدا کند دوباره
کاش طلسم بشکند و افسون باطل شود این بار
کاش فرصتی برای خوابیدن بیابم من
خسته ام ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:24  توسط ساناز جون  | 

 

 

صدا کن مرا صدای تو خوب است 

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است 

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تضنیف ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم:" به چه اندازه تنهایی من بزرگ است؟"

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کنه ؟

 
خاصیت عشق این است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:48  توسط ساناز جون  | 

سکوت....

نمی دونم چرا وقتی با منی هی سکوت می کنی حرف نمی زنی

توی اوج خواستن دم نزدن نکنه داری ازم دل می کنی 

نمی دونم با منی یا بی منی بگو سکوت و بشکنم یا می شکنی

روز شماریم یه طرف چشم انتظاریم یه طرف واسه ی دیدن تو

  چشم انتظاریم یه طرف به تو هی فکر کردن و شب زنده داریم

یه طرف من سکو ت و می شکنم من میخوام حرف بزنم

ای عشق  این نه گفتن ها یه روزی دست و پا گیر می شه

روز شما ریم یه طرف چشم انتظاریم یه طرف 

واسه دیدن تو بی اختیا ریم یه طرف


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:28  توسط ساناز جون  | 

هیچ کس با من در این دنیا نبود 

 
هیچ کس مانند من تنها نبود 


هیچ کس دردی زدردم برنداشت


بلکه دردی بر دردم گذاشت


هیچ کس فکرمرا باور نکرد

 
خطی از شعرمرا باور نکرد


هیچ کس معنای آزادی نگفت


در وجودم ردپایش را نجست


هیچ کس آن یار دلخواه نشد


هیچ کس دمساز و همراهم نشد


هیچ کس جزمن چنین مجنون نبود


 در کلاس عاشقی دلخون نبود

 
هیچ دردی را نکرد از من دوا  

 
جز خدای من


خدای من خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط ساناز جون  | 

برای من نگاهت مهربان بود
دلم با قلب پاکت همزبان بود
ولی افسوس بر این روزگاری
که امید دل ما دست آن بود
به سر سودای دیدار توام بود
به دل غوغای یک عشقی که کم بود
بر این روز سیه نفرین و نفرین
که آنچه دیده دید مرگ دلم بود


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:16  توسط ساناز جون  | 

 

 

آرام مي آيد ، آرام .........

و تو حتي صداي قدم هايش را نمي شنوي و

حتي او را نمي بيني و شايد حضورش را هم

 حس نكني ....

آرام در جانت رخنه مي كند ، در تمام وجودت

 ريشه مي زند و زندگيت را تسخير مي كند و

تو چيزي در رگهايت حس مي كني كه آرام و

 قرارت را مي برد و اين همان عشق است كه

 در جانت رخنه كرده .............................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط ساناز جون  | 

خیانت....

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ،

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم

کسی گفته که به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم!!!....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:10  توسط ساناز جون  | 

فاصله ها .............

 

 

بودن ما یه لحظه بود رفتن ما همیشگی ، حرففی نزن چیزی نگو فقط بذار گریه کنم ،

 میخوام با بارون چشام فاصله ها رو پر کنم.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:22  توسط ساناز جون  |